تبليغاتX
eshgh +2

eshgh +2

درکلبه ي کوچک قلبم برايت مرکبي ازغرورو محبت مهيا مي کنم تاتکسوارساحل بي انتهاي عشقم گردي

چه حسه بدیه

چه حسه بدیه وقتی کسی رو دوست داری ولی زمین و زمان نمی خوان بش برسی!!!

چه حسه بدیه اونیکه دوسش داری فک کنه داری بش دروغ میگی!!!

چه حسه بدیه دلت تنگ باشه ولی دلیل اروم شدنو ازت بگیرن!!!

چه حسه بدیه وقتی هوای دلت افتابیه یه ابر نحس همه چی رو تاریک کنه!!!

چه حسه بدیه طعمه ی عقده ی دیگری شی!!!

چه حسه بدیه فک کنی داری تموم میشی!!!

چه حسه بدیه فک کنی داری تو عشق میسوزی!!!

چه حسه بدیه به خاطر عشقت خورد شی!!!

چه حسه بدیه اونیکه دوسش داری بت اعتماد نکنه!!!

چه حسه بدیه وقتی هوا صافه یه هو طوفان بگیره!!!

چه حسه بدیه اونیکه دوسش داری ازت برنجه!!!

چه حسه بدیه وقتی از جون شیرینت برای کسی میگزری ولی اون بهت بی وفایی کنه!!!

چه حسه بدیه وقتی بغضت گرفته و میخوای زار بزنی و خودتو خالی کنی ولی نتونی!!!

چه حسه بدیه تو روت بت بگن درک دوس داشتنو نداری!!!

چه حسه بدیه در عرض 10 ثانیه لحن عشقت عوض شه!!!

چه حسه بدیه بت بگن دروغ میگی ولی ندونی چه دروغی گفتی!!!

چه حسه بدیه انتظار بکشی تا از اونیکه دوسش داری یه خبر بشنوی!!!

چه حسه بدیه شبهاتو با گریه بخوابی!!!

چه حسه بدیه ندونی باید گریه کنی یا بخندی!!!

چه حسه بدیه وقتی نتونی عشقتو ثابت کنی!!!

چه حسه بدیه وقتی مرگو به زندگی ترجیح بدی!! 

                                              

چه حسه بدیه وقتی میخوام دیگه نباشم!!!!!!!!

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و دوم آذر 1389ساعت 7:42 بعد از ظهر  توسط بهروز باسره  | 

به خدا عشق به رسوا شدنش می ارزد

Animated avatar 100x100

به خدا عشق به رسوا شدنش می ارزد
و به مجنون و به لیلا شدنش می ارزد

دفتر قلب مرا وا كن و نامی بنویس
سند عشق به امضا شدنش می ارزد

گرچه من تجربه‌ای از نرسیدن‌هایم
كوشش رود به دریا شدنش می ارزد

كیستم ؟باز همان آتش سردی كه هنوز
حتم دارد كه به احیا شدنش می ارزد

با دو دست تو فرو ریختنِ دم به دمم
به همان لحظه‌ی بر پا شدنش می ارزد

دل من در سبدی ـ عشق ـ به نیل تو سپرد
نگهش دار، به موسی شدنش می ارزد

سال‌ها گرچه كه در پیله بماند غزلم
صبر این كرم به زیبا شدنش می ارزد

+ نوشته شده در  شنبه بیست و دوم آبان 1389ساعت 7:38 بعد از ظهر  توسط بهروز باسره  | 

عطش

عطش خشک تو بر ریگ بیابان ماسید
کوزه ای دادمت ای تشنه مگریادت نیست
توکه خود سوزی هرشب پره رامیفهمی
باورم نیست که مرگ بال وپریادت نیست
من به خط وخبری ازتو قناعت کردم
قاصدک کاش نگویی که خبر یادت نیست

+ نوشته شده در  چهارشنبه پنجم آبان 1389ساعت 12:49 بعد از ظهر  توسط بهروز باسره  | 

باور نکن

باور نکن تنهایت را من با توام تنهای تنها
من به تو نزدیک از تو
تو به من نزدیکتر از من
باور نکن تنهایت را

+ نوشته شده در  چهارشنبه پنجم آبان 1389ساعت 12:46 بعد از ظهر  توسط بهروز باسره  | 

اگر

اگر مي توانستم ديوانگي ام را برايت به تصوير بكشم!و اگرمي توانستم آنچه را كه در درون تلاطم وجودم مي گذشت برايت تشريح كنم!و اگر مي توانستم بدانم در پشت نگاه آرامت چه مي گذرد! اگر فقط يكبار از ميان نگاه هاي سركشم حرف دل بيقرارم را مي خواندي!من زندگي ام را با دنيا هم عوض نمي كردم! بگذار اگر ميخواهم بميرم!
عاشقانه بميرم! اگر مي خواهم زندگي كنم!عاشقانه زندگي كنم! بگذار عاشقانه گلواژه هاي زندگاني ام را كه با تمام وجود تو رنگ اميد به خود گرفته است ادامه بدهم
عزيزم!تو بي نظيري! وبلاگت هم مثل خودت قشنگه!
+ نوشته شده در  دوشنبه دوازدهم مهر 1389ساعت 6:2 بعد از ظهر  توسط بهروز باسره  | 

سلام

سلام.

 دوستان و بازدید کنندگان عزیز از اینکه به وبلاگ نچندان قشنگ من سر میزنید ممنونم.

از اینکه به وبلاگ من نظر میدید و بازدید میکنید بسیار خوشحالم.

امیدوارم که بتونم برای شما وبلاگ خوبی ساخته باشم.

                                                                                               

                                                                                     با تشکر مدیر وبلاگ

+ نوشته شده در  یکشنبه یازدهم مهر 1389ساعت 8:23 بعد از ظهر  توسط بهروز باسره  | 

عذاب

حالا که امید بودن تو در کنارم داره می میره
منم و گریه ممتد نصف شبم دوباره دلم می گیره
حالا که نیستی و بغض گلوم و گرفته چه جوری بشکنمش
بیا و ببین دقیقه هایی که نیستی
 اونقده دلگیره، که داره از غصه می میره

عذابم میده این جای خالی، زجرم میده این خاطرات و
فکرم بی تو داغون و خسته اس، کاش بره از یادم اون صدات و
عذابم میده، عذابم میده، عذابم میده، عذابم میده

منم و این جای خالی که بی تو هیچ وقت پر نمیشه
منم و این عکس کهنه که از گریه ام دل خور نمیشه
منم و این حال و روزی که بی تو تعریفی نداره
منم و این جسم تو خالی که بی تو هی کم میاره

 

تا خوابت و می بینم می گم شاید وقتش رسیده…
بی خوابی می شینه توی چشمام مهلت نمی ده
نه، دوباره نیستی تو شعرام حرفی واسه گفتن نداره
دوباره نیستی و بغض گلوم و می گیره باز کم میارم
حالا که امید بودن تو در کنارم داره می میره
منم و گریه ممتد نصف شب و دوباره دلم می گیره
حالا که نیستی و بغض گلوم و گرفته چه جوری بشکنمش
بیا و ببین دقیقه هایی که نیستی
 اونقده دلگیره، که داره از غصه می میره

+ نوشته شده در  یکشنبه یازدهم مهر 1389ساعت 8:18 بعد از ظهر  توسط بهروز باسره  | 

بمون

کاشکی تورو، سرنوشت ازم نگیره
می ترسه دلم، بعد رفتنت بمیره
اگه خاطره هام یادم می یارن تو رو
لااقل از تو خاطره هام نرو
کی مثل من واسه تو
قلب شکسته اش می زنه
آخه کی واسه تو مثل منه؟

بمون دل من فقط به بودنت خوشه
من و فکر رفتنت می کشه
لحظه هام تباهه بی تو
زندگیم سیاهه بی تو، نمی تونم

+ نوشته شده در  یکشنبه یازدهم مهر 1389ساعت 8:17 بعد از ظهر  توسط بهروز باسره  | 

نباشی

نباشی کل این دنیا واسم قد یه تابوته
نبودت مثل کبریت و دلم انباره باروته
نباشی روز تاریکم یه اقیانوسه آتیشه
تموم غصه ی دنیا تو قلبم ته نشین می شه
دنیا رو بی تو نمی خوام یه لحظه
دنیا بی چشمات یه دروغ محضه

نباشی هر شب و هر روز
همه اش ویلون و آواره ام
با فکرت زنده می مونم
تا وقتی که نفس دارم
تا وقتی که نبود تو
یه روز کاری بده دستم
بمون تا آخر دنیا
بمونی تا تهش هستم

+ نوشته شده در  یکشنبه یازدهم مهر 1389ساعت 8:16 بعد از ظهر  توسط بهروز باسره  | 

من تورو کم دارم

بسه با چشمات تو به آتیش نکش خونم رو
من تورو کم دارم و تو دل دیوونم و

اگه یه روزی برسه من و تو قدر هم و بدونیم
یا که تو لحظه های سخت کنار هم بمونیم
اگه ترکم می کنی نگو کار سرنوشته
یه روز اگر لج نکنیم دنیا مث بهشته
بسه با چشمات تو به آتیش نکش خونم رو
من تورو کم دارم و تو دل دیوونم و

کافیه از تو قلبت این کینه ارو بندازی دور
اونوقت دیگه مال همیم، چش حسودامون کور
چرا میگی خوشبختی دنبال دیگرونه
چرا راه دور بریم، عشق کنارمون

اگه یه روزی برسه من و تو قدر هم و بدونیم
یا که تو لحظه های سخت کنار هم بمونیم
اگه ترکم می کنی نگو کار سرنوشته
یه روز اگر لج نکنیم دنیا مث بهشته
تو که هرچی گفتی، گفتم چشم قبوله
تو هم بزن غرورت و بشکن

+ نوشته شده در  یکشنبه یازدهم مهر 1389ساعت 8:16 بعد از ظهر  توسط بهروز باسره  | 

رگ خواب

رگ خواب این دل، تو دستای تو بوده
ترک های قلبم، شکست تو بوده
من و با یه لبخند، به ابرا کشوندی
با یک قطره اشکت، به آتیش نشوندی
مدارا نکردی، با دل واپسیم رو
ندیده گرفتی، غم بی کسیم رو
با این آرزویی که بی تو محاله
یه شب خواب آروم، فقط یک خیاله

چقدر حیفه این عشق، همینجور هدر شه
یکی از من و تو، بره در به در شه
باید سر کنم با، همین جای خالی
حالا تو نبودن، بگو در چه حالی
مدارا نکردی، با دلواپسیم رو
ندیده گرفتی، غم بی کسیم رو

+ نوشته شده در  یکشنبه یازدهم مهر 1389ساعت 8:14 بعد از ظهر  توسط بهروز باسره  | 

سکوت

روزای سخته نبودن با تو، خلا امید و تجربه کردم
داغ دلم که بی تو تازه می شد، هم نفسم شد سایه ی سردم
تورو می دیدم از اون ور ابر ها، که می خوای سر سری از من رد شی
آسمون و بی تو خط خطی کردم، چه جوری می تونی اینقده بد شی

سکوت قلبت و بشکن و برگرد، نزار این فاصله بیشتر از این شه
نمی خوام مثل گذشته که رفتی، دوباره آخر قصه همین شه

روزای سخته نبودن با تو، دور نبودنت و خط کشیدم
تازه م یفهمم اشتباهم این بود، چهره ی عشقم و اشتباه کشیدم
عشق تو دار و نداره دلم بود، اومدی دار و ندارم و بردی
بیا سکوتت و بشکن و برگرد، که هنوزم تو دل من نمردی

+ نوشته شده در  یکشنبه یازدهم مهر 1389ساعت 8:14 بعد از ظهر  توسط بهروز باسره  | 

هی فلانی

هی فلانی

زندگی شاید همین باشد

یک فریب ساده و کوچک

آن هم از دست عزیزی که تو دنیا را

جز برای او و جز با او نمی خواهی

به گمانم زندگی باید همین باشد ....
+ نوشته شده در  یکشنبه یازدهم مهر 1389ساعت 7:43 بعد از ظهر  توسط بهروز باسره  | 

حرفهای

حرفهای ما هنوز ناتمام

تا نگاه می کنی :

وقت رفتن است

باز هم همان حکایت همیشگی !

پیش از آن که با خبر شوی

لحظه ی عزیمت تو ناگزیر می شود

آی ...

ای دریغ و حسرت همیشگی!

ناگهان

چقدر زود

دیر می شود !
+ نوشته شده در  یکشنبه یازدهم مهر 1389ساعت 7:38 بعد از ظهر  توسط بهروز باسره  | 

بگذار

بگذار سرنوشت هر راهی را که میخواهد برود ما راهمان جداست...

بگذار این ابرها تا می توانند ببارند ما چترمان خداست...
+ نوشته شده در  چهارشنبه هفتم مهر 1389ساعت 8:44 بعد از ظهر  توسط بهروز باسره  | 

می دانم

می دانم وقتی بیایی
انکار می کنی نبودن هایت را
اما من، نبودن هایت را حس می کنم
با این بغضی که گلویم را سخت فشرده
و بی خبری هایم
و تویی که نیستی

دیشب همه بودند
ولی چه فایده که من تو را می خواستم.
+ نوشته شده در  چهارشنبه هفتم مهر 1389ساعت 8:43 بعد از ظهر  توسط بهروز باسره  | 

من هر روز

من هر روز و هر لحظه نگرانت می شوم که چه می کنی !؟
پنجره ی اتاقم را باز می کنم و فریاد می زنم
تنهاییت برای من ...
غصه هایت برای من ...
همه بغضها و اشكهایت برای من ...
بخند برایم بخند
آنقدر بلند
تا من هم بشنوم صدای خنده هایت را ...
صدای همیشه خوب بودنت را
دلم برایت تنگ شده
دوستت دارم ...
+ نوشته شده در  سه شنبه سی ام شهریور 1389ساعت 8:11 بعد از ظهر  توسط بهروز باسره  | 

آن که می گوید دوستت می دارم

آن که می گوید دوستت می دارم

خنیاگر غمگینی است

که آوازش را از دست داده است

ای کاش عشق را زبان سخن بود

هزاران کاکلی شاد

در چشمان توست

هزار قناری خاموش

در گلوی من

عشق را ای کاش زبان سخن بود

آنکه می گوید دوستت دارم

دل اندوهگین شبی ست

که مهتابش را می جوید

ای کاش عشق را زبان سخن بود

هزار آفتاب خندان در خرم توست

هزار ستاره ی گریان

در تمنای من

عشق را ای کاش زبان سخن بود


احمد شاملو
+ نوشته شده در  سه شنبه سی ام شهریور 1389ساعت 8:6 بعد از ظهر  توسط بهروز باسره  | 

دلم برای کسی تنگ است ...

دلم برای کسی تنگ است ...
که چشمهای قشنگش را...
به عمق آبی دریا می دوخت...
و شعر های قشنگی چون...
پرواز پرنده ها می خواند...!
دلم برای کسی تنگ است...
كسی كه خالی وجودم را از خود پر می كرد...
و پری دلم را با وجود خود خالی...
دلم برای کسی تنگ است...
کسی که بی من ماند...
کسی که با من نیست...
دلم برای کسی تنگ است...
که بیاید...
و به هر رفتنی پایان دهد...!!
دلم برای کسی تنگ است...
که آمد!
رفت!
و پایان داد...
کسی ....
کسی که من همیشه دلم برایش تنگ می شود!!!!!!
+ نوشته شده در  سه شنبه سی ام شهریور 1389ساعت 8:5 بعد از ظهر  توسط بهروز باسره  | 

باز من تنهایم

باز من تنهایم


باز من غمگینم


باز من سرگردان


از خودم میپرسم:


به که دل باید بست؟


به کجا باید رفت؟


به که باید پیوست؟


به امینی که امانت خوار است؟


یا به افسانه ی دوست؟


......... گریه ام میگیرد..........
+ نوشته شده در  سه شنبه سی ام شهریور 1389ساعت 8:4 بعد از ظهر  توسط بهروز باسره  | 

چقدر سخته

چقدر سخته که عشقت روبروت باشه
نتونی هم صداش باشی
چقدر سخته که يک دنيا بها باشی
نتونی که رها باشی
چقدر سخته...
چقدر سخته که بارونی بشی هر شب
نتونی آسمون باشی
چقدر سخته که زندونی بمونی بی در و ديوار
نتونی همزبون باشی
چقدر سخته...
"چه بدبخته قناری که بخونه
اما روياش حسه بيرونه
چه بدبخته گلی که مونده تو گلدون
غمش يک قطره بارونه(2بار)"
چقدر سخته که چشمات رنگ غم باشه
ولی ظاهر پر از خنده
چقدر سخته که عشقت آسمون باشه
ولی آسون بگن چنده
چقدر سخته کلامت ساده پرپر شه
نتونی ناجيِش باشی
چقدر سخته که موندن راه آخر شه
نتونی راهيِش باشی
چقدر سخته توو خونت عين مهمون شی
بپوسی خسته بيرون شی
چقدر سخته دلت پر باشه ساکت شی
ولی توو سينه داغون شی
چقدر سخته که يک دنيا صدا باشی
ولی از صحنه ی خوندن جدا باشی
چقدر سخته که نزديک خدا باشی
ولی غرق ادا باشی
"چه بدبخته قناری که بخونه
اما روياش حسه بيرونه
چه بدبخته گلی که مونده تو گلدون
غمش يک قطره بارونه
+ نوشته شده در  سه شنبه سی ام شهریور 1389ساعت 8:3 بعد از ظهر  توسط بهروز باسره  | 

من هر روز

من هر روز و هر لحظه نگرانت می شوم که چه می کنی !؟
پنجره ی اتاقم را باز می کنم و فریاد می زنم
تنهاییت برای من ...
غصه هایت برای من ...
همه بغضها و اشكهایت برای من ...
بخند برایم بخند
آنقدر بلند
تا من هم بشنوم صدای خنده هایت را ...
صدای همیشه خوب بودنت را
دلم برایت تنگ شده
دوستت دارم ...
+ نوشته شده در  سه شنبه سی ام شهریور 1389ساعت 8:3 بعد از ظهر  توسط بهروز باسره  | 

پرنده مدنی است

دلم گرفته است

دلم گرفته است

به ایوان می روم و انگشتانم را

بر پوست كشیده شب می کشم

چراغهای رابطه تاریکند

چراغهای رابطه تاریکند

كسی مرا به آفتاب

معرفی نخواهد کرد

كسی مرا به میهمانی گنجشكها نخواهد برد

پرواز را به خاطر بسپار

پرنده مردنی است ...
+ نوشته شده در  یکشنبه چهاردهم شهریور 1389ساعت 12:14 بعد از ظهر  توسط بهروز باسره  | 

یک شبی مجنون نمازش را شکست/

یک شبی مجنون نمازش را شکست/
بی وضو در کوچه لیلا نشست/

عشق آن شب مست مستش کرده بود/
فارغ از جام الستش کرده بود/

سجده ای زد بر لب درگاه او/
پُر ز لیلا شد دل پر آه او/

گفت یا رب از چه خوارم کرده ای/
بر صلیب عشق دارم کرده ای/

جام لیلا را به دستم داده ای/
وندر این بازی شکستم داده ای/

نیشتر عشقش به جانم می زنی/
دردم از لیلاست آنم می زنی/

خسته ام زین عشق، دل خونم نکن/
من که مجنونم تو مجنونم نکن/

مرد این بازیچه دیگر نیستم/
این تو و لیلای تو… من نیستم/

گفت ای دیوانه! لیلایت منم/
در رگ پنهان و پیدایت منم/

سالها با جور لیلا ساختی/
من کنارت بودم و نشناختی/

عشق لیلا در دلت انداختم/
صد قمار عشق یکجا باختم/

کردمت آواره صحرا نشد/
گفتم عاقل می شوی اما نشد/

سوختم در حسرت یک یا ربت/
غیر لیلا بر نیامد از لبت/

روز و شب او را صدا کردی ولی/
دیدم امشب با منی گفتم بلی/

مطمئن بودم به من سر می زنی/
در حریم خانه ام در می زنی/

حال این لیلا که خوارت کرده بود/
درس عشقش بی قرارت کرده بود/

مرد راهش باش تا شاهت کنم/
صد چو لیلا کشته در راهت کنم

( این شعر رو یکی از دوستان لینک شده برام فرستاده و ازش ممنونم)

+ نوشته شده در  شنبه سیزدهم شهریور 1389ساعت 7:37 بعد از ظهر  توسط بهروز باسره  | 

وقتی کسی رو دوست داری

images?q=tbn:ANd9GcTJTCQuxX19uMB0l37vXeStq5LeaaXx49jPSYWWLzcKuS9uWOY&t=1&usg=__B8Tp0A7C4GS66lT0FxuxICBr0N0=


وقتی کسی رو دوس داری،حاضری جون فداش کنی

حاضری دنیارو بدی،فقط یه بار نیگاش کنی


به خاطرش داد بزنی،به خاطرش دروغ بگی

رو همه چی خط بکشی،حتّی رو برگ زندگی


وقتی کسی تو قلبته،حاضری دنیا بد بشه

فقط اونی که عشقته،عاشقی رو بلد باشه


قید تموم دنیارو به خاطرِ اون می زنی

خیلی چیزارو می شکنی ، تا دل اونو نشکنی


حاضری که بگذری از دوستای امروز و قدیم

امّا صداشو بشنوی ، شب از میون دوتا سیم


حاضری قلب تو باشه ، پیش چشای اون گرو

فقط خدا نکرده اون ، یه وقت بهت نگه برو


حاضری هر چی دوس نداشت ، به خاطرش رها کنی

حسابتو حسابی از ، مردم شهر جدا کنی


حاضری حرف قانون و ، ساده بذاری زیر پات

به حرف اون گوش کنی و به حرف قلب باوفات


وقتی بشینه به دلت ، از همه دنیا می گذری

تولّد دوبارته ، اسمشو وقتی می بری


حاضری جونت و بدی ، یه خار توی دساش نره

حتی یه ذرّه گرد وخاک تو معبد چشاش نره


حاضری مسخرت کنن ، تمام آدمای شهر

امّا نبینی اون باهات ، کرده واسه یه لحظه قهر


حاضری هر جا که بری ، به خاطرش گریه کنی

بگی که محتاجشی و ، به شونه هاش تکیه کنی


حاضری که به خاطر ، خواستن اون دیوونه شی

رو دست مجنون بزنی ، با غصه هاهمخونه شی


حاضری مردم همشون ، تو رو با دست نشون بدن

دیوونه های دوره گرد ، واسه تو دس تسلامد بدن


حاضری اعتبارتو ، به خاطرش خراب کنن

کار تو به کسی بدن ، جات اونو انتخاب کنن


حاضری که بگذری از ، شهرت و اسم و آبروت

مهم نباشه که کسی ، نخواد بشینه روبروت


وقتی کسی تو قلبته ، یه چیزقیمتی داری

دیگه به چشمت نمی یاد ، اگر که ثروتی داری


حاضری هر چی بشنوی ، حتی اگه سرزنشه

به خاطر اون کسی که ، خیلی برات با ارزشه


حاضری هر روز سر اون ، با آدما دعوا کنی

غرورتو بشکنی و باز خودتو رسوا کنی


حاضری که به خاطرش ، پاشی بری میدون جنگ

عاشق باشی اما بازم ، بگیری دستت یه تفنگ


حاضری هر کی جز اونو ، ساده فراموش بکنی
پشت سرت هر چی می گن ، چیزی نگی گوش بکنی


حاضری هر چی که داری ، بیان و از تو بگیرن

پرنده های شهرتون ، دونه به دونه بمیرن


وقتی کسی رو دوس داری ، صاحب کلّی ثروتی

نذار که از دستت بره ، این گنجِ خیلی قیمتی

+ نوشته شده در  شنبه سیزدهم شهریور 1389ساعت 7:24 بعد از ظهر  توسط بهروز باسره  | 

منتظرم تا جانم بگیری..

خدا همیشه با ماستسعی کنیم این داستان را تا همیشه به یاد داشته باشیم
داستان درباره یك كوهنورد است كه می خواست از بلندترین كوه ها بالا برود

او پس از سال ها آماده سازی، ماجراجویی خود را آغاز كرد ولی از آنجا كه افتخار این كار را فقط برای خود می خواست، تصمیم گرفت تنها از كوه بالا برود

او سفرش را زمانی آغاز كرد كه هوا رفته رفته رو به تاریكی میرفت

ولی قهرمان ما به جای آنكه چادر بزند و شب را زیر چادر به شب برساند، به صعودش ادامه داد تا این كه هوا كاملاٌ تاریك شد

طوریکه به جز تاریكی هیچ چیز دیده نمیشد سیاهی شب همه جا را پوشانده بود و مرد نمیتوانست چیزی ببیند حتی ماه وستاره ها پشت انبوهی از ابر پنهان شده بودند

كوهنورد همانطور كه بالا میرفت، در حالی كه چیزی به فتح قله نمانده بود، ناگهان پایش لیز خورد و با سرعت هر چه تمامتر سقوط كرد

سقوط همچنان ادامه داشت و او در آن لحظات سرشار از هراس، تمامی خاطرات خوب و بد زندگیش را به یاد می آورد.

داشت فكر میكرد چقدر به مرگ نزدیك شده است كه ناگهان احساس كرد طناب به دور كمرش حلقه خورده و وسط زمین و هوا مانده است
حلقه شدن طناب به دور بدنش مانع از سقوط كاملش شده بود. در آن لحظات سنگین سكوت، چاره
ای نداشت جز اینكه فریاد بزند:

“کمکم کن خدا”.

ناگهان صدایی از دل آسمان پاسخ داد:

از من چه میخواهی؟

 - نجاتم بده.
- واقعاٌ فكر میكنی میتوانم نجاتت دهم.

- البته تو تنها كسی هستی كه میتوانی مرا نجات دهی.
- پس آن طناب دور كمرت را ببُر
برای یك لحظه سكوت عمیقی همه جا را فرا گرفت و مرد تصمیم گرفت با تمام توان به طناب بچسبد و آن را رها نكند

روز بعد، گروه نجات آمدند و جسد منجمد شده یك كوهنورد را پیدا كردند كه طنابی به دور كمرش حلقه شده بود در حالیكه تنها یك متر با زمین فاصله داشت.

و من و شما تا چه حد به طناب زندگی خود چسبیده ایم؟

آیا تا به حال شده كه طناب را رها كرده باشیم؟
خدا همیشه با ماست

پس بیایید از این پس

هیچگاه به پیامهایی كه از جانب خدا برایمان فرستاده میشود شك نكنیم
هیچگاه نگوییم كه خداوند ما را فراموش كرده یا رهایمان كرده است
هیچگاه تصور نكنیم كه او از ما مراقبت نمیكند

و به یاد داشته باشیم

خدا همواره مراقب ماست

+ نوشته شده در  جمعه ششم فروردین 1389ساعت 3:25 بعد از ظهر  توسط بهروز باسره  | 

مرگ اندوه مرا خواهد کشت

مرگ اندوه مرا خواهد کشت

شسته ای یاد مرا  ای  دوست

بی تاْمل شده ای  

خوده من سنگ به دیوار خدا می کوبم!!  یالواریرام  اللاهیم...

از تمنای دل با او  سخنها دارم..  لعنت  بر  عشق که مرا 

 گریبانگیر خود کرد. همه احساس کسی را  دیدم ولی  لب باز

نکردم..

آه و افسوس به این تقدیر!!!

+ نوشته شده در  جمعه ششم فروردین 1389ساعت 3:17 بعد از ظهر  توسط بهروز باسره  | 

زندگی یعنی

از عاشقی پرسیدم زندگی چیست،گفت:

زندگی گل رزی است به نام مرگ

آیینه شگفتی است به نام عشق

مروارید غلتانی است به نام فریاد

غروب دلتنگی است به نام مرگ

زندگی مجذور آیینه است

زندگی به توان ابدیت است

زندگی هندسه ی ساده و یکسان نفس است

+ نوشته شده در  جمعه ششم فروردین 1389ساعت 3:6 بعد از ظهر  توسط بهروز باسره  | 

منتظرم

منتظر لحظه ای هستم که دستانت را بگیرم

 و در چشمانت خیره شوم

دوستت دارم را بر لبانم جاری کنم

منتظر لحظه ای هستم که در کنارت بنشینم

سر روی شونه هایت بگذارم.....از داشتن تو...

از داشتن تو...اشک شوق ریزیم

منتظر لحظه ی مقدس تا تو را در آغوش بگیرم

بوسه ای از سر عشق به تو تقدیم کنم

و با تمام وجود قلبم و عشقم را هدیه کنم

آری من تو را دوست دارم و عاشقانه تو را می ستایم

+ نوشته شده در  جمعه ششم فروردین 1389ساعت 3:4 بعد از ظهر  توسط بهروز باسره  | 

عشق یعنی

http://pix2pix.org/my_unzip/11986930842.jpg

 

عشق یعنی از خود بی خود شدن

به بلور احساس تلنگر زدن

آتش از درون زبانه کشیدن

خزان را بهار دیدن

در پس غرورظاهری قلب را به پاکی آراستن

زیبایی هاولطافتها رابا احساس در واژه گنجاندن

عشق یعنی گوهر را در صدف تنهایی نهان کردن

عشق یعنی آغازی شیرین و آتش جاودان با هر چه بوی تعلق دارد

عشق یعنی سوختن وذوب شدندر بوته عشق

عشق یعنی لرزش همه وجود در مقابل معشوق

عشق یعنی زیبا دیدن زیبا شنیدن زیبا گفتن

عشق یعنی در حریر نرم و لطیف راه افتادن

عشق یعنی خوابهای مینایی دیدن

عشق یعنی در آبی آسمان غرق شدن وآبی شدن

عشق یعنی تازگی ؛ یعنی بهار... 

+ نوشته شده در  جمعه ششم فروردین 1389ساعت 3:2 بعد از ظهر  توسط بهروز باسره  |