من به خال لبت...
من به خال لبت اى دوست گرفتار شدم چشم بيمــــار تــــو را ديــدم و بيمار شدم فارغ از خود شدم و كوس اناالحق بزدم همچــــو منصــور خــــــريدار سرِ دار شدم غم دلدار فكنده است به جانم، شررى كـــه بـــه جــــان آمدم و شهره بازار شدم درِ ميخانه گشاييد به رويم، شب و روز كه من از مسجد و از مدرسه، بيزار شدم جــــامــه زهد و ريا كَندم و بر تن كردم خــــرقــــه پيــــر خـــراباتى و هشيار شدم واعـــظ شهــر كــه از پند خود آزارم دا
+ نوشته شده در یکشنبه بیست و یکم آبان ۱۳۸۵ ساعت ۹:۵۳ ق.ظ توسط بهروز باسره
|