خدا جونم مواظبش باش...

از کجا آغاز کنم بیان قصه ای را که گویای عظمت و شکوه یک عشق باشد
        حقیقتی ساده از عشقی که او برای من به ارمغان آورد . او همانند باران بهاری

 
که زمین را به سطحی درخشان مبدل می سازد به دنیای من راه پیدا کرد وزندگیم را درخشان ساخت و به دنیای خالی من مفهوم بخشید . بارها در تنهایی خود 
می گفتم که او قلب مرا لبریز عشق خواهد کرد . او مرا با آوای فرشتگان و با
 
تخیلات نیالوده او روح مرا از عشقی والا و بیکران سرشار کرده آنگونه که هر
 
کجا می روم تنها نخواهم ماند با وجود او چگونه می توانم تنها باشم . راستی
 
این عشق تا چه هنگام دوام خواهد یافت . آیا می توان عمر عشق را با مبنای
 
روز و ساعت سنجید؟ اکنون جوابی ندارم اما همین قدر قادرم بگویم که به او
 
نیازدارم . بارها خواستم راز دل را که در گوشه ی قلبم پنهان بود برایش فاش   کنم  می    خواستم     بگویم دوستت دارم ولی هر بار که ازکنارم  می گذشت به او خیره  می شدم که شاید از نگاهم بخواند که او را دوست دارم ولی افسوس که بی اعتنا ازکنارم عبور می کرد تا اینکه قلم به دست گرفتم تا برایش نامه ای بنوِِیسم می خواستم بنویسم که ازاین همه غرور و بی اعتنایی  تو متنفرم ولی وقتی نامه  ام
 
تمام شد با تعجب دیدم که نوشته ام دوستت دارم

تا الان هم باز می گویم دوستش دارم چند وقتی هم هست که باورش شده دوسش دارم این بار که از کنارش می گذرم سلام که از پهنای دلم بلند می شه بلند تر گفتم باورم نشد که جوابم و داد........

 دیگه دست از قلم برداشتم دیگه گوشام و چشمام و به زنگ تلفن خونه بسنده نکردم حالا همش چشامو به آدمک به خواب رفته ی آیدیش خیره می کنم تا روشن بشه و یه کم آروم بگیرم......

 

خدا جونم مواظبش باش...

سکوت..

 
باور نمي كني كه اين روزها چقدر دلم گرفته
باور نمي كني كه خنده هايم چه بغض هايي را در خود پنهان دارد
آري ...
من ...
با دقايقم ... با زندگيم لجبازي مي كنم !
نازنينم !
غروب بار سنگين دلتنگي مرا هر شب به دوش مي كشد
سنگيني پلكهايم و نگاهي كه ديدن را از ياد برده
كوركورانه زيستن را خوب آموختم !
توان نوشتن ندارم
واژه هايم گرد و غبار گرفته
من !
باور كن كه باورت كردم ...
باور كن كه بي تو بي باور شده ام !
من !
زندگيم را تمام كردم
حالا نفس كشيدن منت سرم مي گذارد !
حس مي كنم ...
هواي اينجا سرد و سنگين است
نازنينم !
ديگر نگو خداحافظ !
     اگر مي روي بدون وداع برو ...
گله اي نيست !
 
ببين !
نقاشي عشق مي كشم و
 
گم شدن در نگاه تو كه آرامش مي دهد
نبض سكوت حرفي براي گفتن دارد !
 
 
ببين !
دستانم را ببين
چشمان ترم را ببين
ببين سكوتم چه حرفهايي را تحمل مي كند !
به خاطر تو ...
نامت را هر روز زمزمه مي كنم
مبادا يادم رود
كه روزي ... زماني ... عاشقت بودم !
آري ... عاشق
خيال نكن ديوانه شدم ...
اگر اين ديوانگي ست من عاشق اين ديوانگيم !
 
 
نازنينم !
ما محكوميم... محكوم به زندگي !
و شايد محكوم به مرگ!!!
 
 
     سکوت کردم... به اندازه همه حرفهايم
     رفته ای اینک اما
     باز برمی گردی؟
     چه تمنای محالی دارم
     خنده ام می گیرد...

در قیر شب...

 

عشق است سهراب سپهری...

در قير شب

 

دير گاهي است در اين تنهايي

رنگ خاموشي در طرح لب است.

بانگي از دور مرا مي خواند ،

ليك پاهايم در قير شب است .

 

رخنه اي نيست در اين تاريكي :

در و ديوار بهم پيوسته .

سايه اي لغزد اگر روي زمين

نقش وهمي است ز بندي رسته .

 

نفس آدمها

سربسر افسرده ست .

روزگاري است در اين گوشۀ پژمرده هوا

هر نشاطي مرده ست .

 

دست جادويي شب

در به روي من و غم مي بندد .

مي كنم هر چه تلاش ،

او به من مي خندد .

 

نقش هايي كه كشيدم در روز ،

شب ز راه آمد و با دود اندود .

طرح هايي كه فكندم در شب ،

روز پيدا شد و با پنبه زدود .

 

ديرگاهي است كه چون من همه را

رنگ خاموشي در طرح لب است .

جنبشي نيست در اين خاموشي :

دست ها ، پاها در قير شب است .

تنها برایت می نویسم...

دیرزمانی ست ٫برایت هیچ ننوشته ام

دل تنگی خود رادرآیینه یاد تو٫ خیره نمانده ام

شاید که٫ازلرزش دوباره این دل٫واهمه داشت                                                           راستی٫.......   

میدانستی من هنوز می ترسم... ؟

عهدبسته بودم سکوت را از" سنگ دم فرو بسته" بیا موزم

دیرزمانی ست گونه هایم٫نافرمانی می کنند ٫اشک ها را دعوت می کنند

زمانی که جرات" دوباره داشتن" ترا به خود دادم ٫ به جای اشک رنج بردم

بگذارآنکس که ترا از دست داده است در کنارگوردوستی از دست رفته

ناله های تلخ دلتنگی سر دهد٫و اینجا من باز برایت می نویسم

راستی٫

تو میدانی حقیقت اندیشه های من چیست؟....

غمهای زندگی من٫درآغاز و پایان این جاده٫همچون مستی سردرگم اند

سستی و نا امیدیست که مرا به زمین میخکوب می کند

یاد تو در این روزهای سردر گم جوانی

همچون غریقی ست که به تنها سنگ خاموش

چنگ میزند وبه راز و نیاز می نشیند

راستی٫

نمی خواهم هیچ چیز بدانم

نمی خواهم هیچ چیز بگوی

تنها برایت می نویسم...............

 

ماه اسمونی

در دنیایی زندگی میکنم که عشق

 

مثل یک کلمه رکیک آزار دهنده است

سیب سرخ حوا  

 

کرم خورده است

 

 و هنوز هم حوا

 

کلمات عاشقانه ایی را که از درخت کرم خورده عشق

  

چیده است

 

استفراغ میکند

 

در دنیایی زندگی میکنم

 

که عشق یعنی

 

هم آغوشی قانونی

 

و عشق پیراهن معصومی است

 

که در زیر آن

 

غریزه جنسی

 

گلوی دختران و پسران مهجوب را فشار میدهد

 

 و عشق بهانه ایی شرعی

 

 برای بوسیدن وحشیانه لبهایی

 

است که ملتهب از تمنای بوسیده شدن

  

شب و روز به دندان گزیده میشوند

 

و عشق یعنی قانونی کردن رابطه ایی

 

که جرمش شلاق و زنجیر و سنگسار بود

 

و عشق یعنی

 

چهره نقاشی شده فساد

 

وعشق یعنی

 

اولش نگاه

 

و آخرش

 

 یک دوش سرد و غسل و تیمم قبل از اذان صبح

 

من در دنیایی زندگی میکنم که برای بوسیدن ناچیز لبهای پیر دختری

 

می بایست افسانه لیلی و مجنون را کلمه به کلمه از حفظ باشم

 

در دنیایی زندگی میکنم که دوستت دارم

 

مقدمه ایی برای به گند کشیدن بستر پاک و تمیز تنهایست

 

و عشق را نه

 

که معشوق را در پستوی خانه نهان باید کرد 

 

مبادا که صدای خواهشهای مکروهش

 

گوشهای تا به دندان تیز همسایه را تحریک کند

 

من به این دنیا

 

و عشقهای کرم خورده اش

 

میخندم

 

و بی تفاوت میگذرم از نگاههای معصومی

 

 که آتش شهوت را در اعماق چشمهای  خود پنهان کرده است

سوگند

سوگند را ساختيم تا سوگند ياد کنيم که عاشق بمانيم .... با سوگند شروع مي کنيم ، با اميد ادامه مي دهيم و آرزو داريم با وصال ختم شود