در دنیایی زندگی میکنم که عشق

 

مثل یک کلمه رکیک آزار دهنده است

سیب سرخ حوا  

 

کرم خورده است

 

 و هنوز هم حوا

 

کلمات عاشقانه ایی را که از درخت کرم خورده عشق

  

چیده است

 

استفراغ میکند

 

در دنیایی زندگی میکنم

 

که عشق یعنی

 

هم آغوشی قانونی

 

و عشق پیراهن معصومی است

 

که در زیر آن

 

غریزه جنسی

 

گلوی دختران و پسران مهجوب را فشار میدهد

 

 و عشق بهانه ایی شرعی

 

 برای بوسیدن وحشیانه لبهایی

 

است که ملتهب از تمنای بوسیده شدن

  

شب و روز به دندان گزیده میشوند

 

و عشق یعنی قانونی کردن رابطه ایی

 

که جرمش شلاق و زنجیر و سنگسار بود

 

و عشق یعنی

 

چهره نقاشی شده فساد

 

وعشق یعنی

 

اولش نگاه

 

و آخرش

 

 یک دوش سرد و غسل و تیمم قبل از اذان صبح

 

من در دنیایی زندگی میکنم که برای بوسیدن ناچیز لبهای پیر دختری

 

می بایست افسانه لیلی و مجنون را کلمه به کلمه از حفظ باشم

 

در دنیایی زندگی میکنم که دوستت دارم

 

مقدمه ایی برای به گند کشیدن بستر پاک و تمیز تنهایست

 

و عشق را نه

 

که معشوق را در پستوی خانه نهان باید کرد 

 

مبادا که صدای خواهشهای مکروهش

 

گوشهای تا به دندان تیز همسایه را تحریک کند

 

من به این دنیا

 

و عشقهای کرم خورده اش

 

میخندم

 

و بی تفاوت میگذرم از نگاههای معصومی

 

 که آتش شهوت را در اعماق چشمهای  خود پنهان کرده است