چنان دل کندم از دنیا
که شکلم شکل تنهایی ست
ببین مرگ مرا در خویش
که مرگ من تماشایی ست

مرا در اوج می خواهی
تماشا کن تماشا کن
دروغین بودم از دیروز
مرا امروز تماشا کن
در این دنیا که حتی ابر
نمی گرید به حال ما
همه از من گریزانند
تو هم بگذر از این تنها
فقط اسمی به جا مانده
از آنچه بودم و هستم
دلم چون دفترم خالی
قلم خشکیده در دستم
گره افتاده در کارم
به خود کرده گرفتارم
به جز در خود فرو رفتن
چه راهی پیش رو دارم
رفیقان یک به یک رفتند
مرا در خود رها کردند
همه خود درد من بودند
گمان کردم که هم دردند
شگفتا از عزیزانی
که هم آواز من بودند
به سوی اوج ویرانی
پل پرواز من بودند

عروسك قصه من پس شب آفتابي كجاست....

عروسك قصه من گهواره خوابت كجاست قصر قشنگ كاغذي پولك آفتابت كجاست
بال و پر نقره اي كفتره عشقمو كي بست آينه ي طوطي منو سنگ كدوم كينه شكست
عروسك قصه من زخم شكسته با تنت بميرم اي شكسته دل چه بي صداست شكستنت
صداي عشق من و تو كه تلخ و گريه آوره تو اين سكوت قصه اي شايد صداي آخره
بعد از من و تو عاشقي شايد به قصه ها بره شايد با مرگ من و تو عاشقي از دنيا بره
عروسك قصه من سوختن من ساختنمه تو اين قمار بي غروب بردن من باختنمه
عروسك قصه من شكستنت فال منه اين سايه ي هميشگي مرگ كه دنبال منه
جفتاي عاشق رو ببين از پل آبي ميگذرن عروسك قلبشون رو به جشن بوسه مي برن
اما براي عشق ما اون لحظه آبي كجاست
عروسك قصه من پس شب آفتابي كجاست

 

من گمان مي كردم

من گمان مي كردم

دوستي همچون سروي سرسبز

چارفصلش همه آراستگي ست

من چه مي دانستم

هيبت باد زمستاني هست

من چه مي دانستم

سبزه مي پژمرد از بي آبي

سبزه يخ مي زند از سردي دي

من چه مي دانستم

دل هر كس دل نيست

قلبها ز آهن و سنگ

قلبها بي خبر از عاطفه اند

از دلم رست گياهي سرسبز

سر برآورد درختي شد نيرو بگرفت

برگ بر گردون سود

اين گياه سرسبز

اين بر آورده درخت اندوه

حاصل مهر تو بود

حاصل مهر تو بود ...

عشق

عشق مرگ نيست زندگي است. سخت نيست عين سادگي است. عشق عاشقانه هاي باد وگندم است . اولين پناهگاه کودکي آخرين پناهگاه آدم است. زندگي زيباست حتي اگر کور باشي ? خوش آهنگ است حتي اگر کر باشي مسحور کننده است حتي اگر فلج باشي? اما بي ارزش است اگرثانيه اي عاشق نباشي اگر مي دانستي دل ترک خورده ي من با ياد چشمان باراني ات شکسته تر مي شود هيچ گاه به من پشت نمي کردي اگر مي بيني کسي به روي تو لبخند نمي زند علت را در لبان فرو بسته خودت جستجو کن

گفتی

گفتی که مرا دوست نداریِ گله ای نیست بين من و عشق تو فاصله ای نيست گفتم کمی صبر کن گوش به من ده گفتی که نه بايد بروم حوصله ای نيست گفتم کمی فکر خودم باشم و آن وقت جز عشق تو در خاطر من مشغله ای نيست رفتی تو خدا پشت و پناهت ، به سلامت

در خواب

Harley Davidson Art Print by Frank Schott 

در خواب ناز بودم شبی دیدم کسی در می زند


در را گشودم روی او
  دیدم غم است در می زند


ای دوستان بی وفا
از غم بیاموزید وفا


غم با آن همه بیگانگی


هر شب به من سر می زند
.

من از اندوه چشمای قشنگت

من از اندوه چشمای قشنگت

تو رو از پشت این ظلمت شناختم

چه معصومانه تو دستام شکستی

حلالم کن اگه بی وقفه باختم

حلالم کن اگه همدم نبودم

اگه با بغض تو محرم نبودم

حلالم کن اگه تنها و سردم

اگه همپای تو گریه نکردم

غم شبهای بارونی چه سخته

شکستن های پنهونی چه سخته

خیال کردم یکی می شیم به زودی

ولی افسوس تو هم با من نبودی

حلالم کن که به اشک تو سوگند

نمی شد باورم این جور ببازیم

چه ساده پشت سر پل ها ، شکستن

باید انگار بسوزیم و بسازیم

حلالم کن ، حلالم کن که چشمات

منو بد جوری دست گریه داده

نشد هم بغض شب های تو باشم

من و تو تکیه مون انگار به باده

بی تو ,

بی تو بودن کار من نیست

تا دلت نرفته برگرد

ما که راهمون یکی بود

چرا جاده مارو گم کرد

بغض تو با گریه من

با شکستن وا نمیشه

تا تو دستامو نگیری

گمشده پیدا نمیشه

جاده هارو با خیالت

رج بزن پای پیاده

فکر تنها پیاده بودن

واسه هردومون زیاده

خودم رو پشت سر تو

توی جاده می کشیدم

وقتت نمی گرفتم

به خودم نمی رسیدم

تو کنار من یه کوهی

من کنار تو یه دریا

مارو باهم ارزو کن

باتو من تمام دنیام

باتو من تمام دنیام

همه

                                         همه بغضشون گرفته چرا بارون نمياد!؟

   ليلي مرد از غم دوري چرا مجنون نمياد!؟

   روي ماهش کجا پنهون شده رفته کجا!؟

  چرا از اونور ابرا ديگه بيرون نمياد!؟

   نيتت رو واسه فال قهوه کردم ولي حيف

   عکس اون چشماي قشنگ توي فنجون نمياد

   من و کشتي تو با اين خنجر دوريت عجبه!

   چرا از اين دله ديونه يه کم خون نمياد!؟

   مگه تو بي خبري موم رو پريشون ميکنم

   دل تو واسه مويه پريشون نمياد

   دل تو ازبس سفيد و لطيفه مثل برف

   از خجالت تو برفي تو زمستون نمياد

   تو دلم فقط يه بار مهموني بود تو اومدي

   درا رو بستم از اون وقت ديگه مهمون نمياد

   صدايه بارون قشنگه به شيشه که ميخوره

   اما با غم نجيب روي ناودون نمياد

   دو سه بار واسط نوشتم مثه آيينه ميموني

   تو يه بار جواب ندادي چرا شمعدون نمياد

   عمريه اسيرتم اسير اون چشماي ناز

   يه ملاقاتي واسم يه بار تو زندون نمياد

   نميگه کسي واسه مرمتش فکري کنيم

   هيچکسي سراغ اين کلبه ويرون نمياد

   زندگي بازيه شطرنج و من منتظرم

   طرف مقابلم ولي به ميدون نمياد

   گاهي وقتها اينقدر آب و هوام ابري ميشه

   که قد اشکاي من از رود کارون نمياد

   گاهي وقتا با خودم ميگم شاي ميخواد ذوق بکنم

   اما معلومه نخواد بياد که پنهون نمياد

   اونکه براي ديدنش ستاره ميچيني اهل نازه

   پس با يه خواهش آسون نمياد

   تو نامه آخري کلي دليل آورده بود

   مثلا چون تشنه اند  ياسايه تو گلدون نمياد

   لااقل کاش راستشو براي من نوشته بود

   کاش واسم نوشته بود به خاطر اون نمياد

شب

 

شب براي چيدن ستاره هاي قلبت خواهم آمد. بيدار باش من با سبدي پر از بوسه مي آيم و آن

را قبل از چيدن روي گونه هايت مي کارم تا بداني اي خوبم دوستت دارم


دلم گرفت

دلم گرفت وقتی کوچه ها رو تنها قدم زدم .کوچه هایی که پر بوداز یاد تو .دلم گرفت که شب بود وخنکای پاییز و صدای پای من فقط مال من .کوچه ها هم باور کردند که دیگر حضورت صدات و خنده هات و قدم هات دیگه تکرار نمیشه اما من نه.هنوز منتظرم که بی خبر برگردی همون طوری که رفتی!!!!!!!!!